سروده امير عاملي در تكريم سربازان گمنام امام زمان (عج)/
گرفتي دشمنان در چنگ كه حيران شد همه دنيا
امير عاملي، شاعر، نويسنده و هنرمند قزويني، شعري به مناسبت دستگيري حيرت انگيز و غرور آفرين شرور عبدالمالك ريگي و همزماني آن با آغاز امامت امام زمان (عج) سروده است .
هلا سرباز اي گمنام، اي گمنام نام آور مبارك باد ايامت كه كردي عشق را باور
آنچه در اين صفحه ميخوانيد، نمونههايي از آثاري است كه شاعران جوان كشور در ديدار اخير در محضر رهبر معظم انقلاب اسلامي قرائت كردند و معظمله بر پيشرفت شاعران جوان كشور و نيز ضرورت نقد و پيرايش اشعار آنان تاكيد فرمودند.
بچه محله امام رضا (بهزبان طرقبهاي بخوانيد)
قاسم رفيعا - طرقبه
مو ره ببين كه شر و باصفايم بچه محله امام رضايم زلزلهيم حادثهيم بلايم بچه محله امام رضايم هر روز جمعه دلمه مبندم به پنجله طلا و ور مگردم كار و بارم رديفه با خدايم بچه محله امام رضايم
محمد علي مهران فر در آخرين پست وبلاگ خود «بداهه»، در واکنش به انتشار کليپي از سخنان مقام معظم رهبري با عنوان «اين عمار»، سروده جديد خود را پيرامون اين موضوع منتشر کرده و مي نويسد:
ديگر از اين همه نيرنگ به تنگ آمــده است با علي لشکر شبرنگ به جنگ آمـده است
هان ببينيد چه دندان به غضب مي سـايند کـه به پيکـار «علـي» شيـر عـرب مـي آينـد
فـاش پيـداست کـه از غيـظ برافـروختـه اند و چه کيـن ها که در انبان دل اندوخته اند *
اشعاري كه در دوران انقلاب اسلامي، توسط شاعراني كه نميشناسيمشان، در راستاي حركت حضرت امام خميني(ره) سروده شد و سرنوشت آن به بايگاني ساواك كشيد، به ميزاني روان و سليس است كه ضمن آنكه ميتوان، مواضع اصلي انقلاب اسلامي را به روشني در آن ديد.
صبا به تهنيت پير ميفروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
چند وقتی بود که کلیههایش را از دست داده بود. در سى.سى.یو بیمارستان سینا بستری شده بود. با همان حال مریضش هرجا دعوتش میکردند میرفت و برای گرمی محفل شهدا شعر میخواند. شعرهایی که خودش معتقد بود سرایندههای اصلیاش خود شهدا و رزمندگان هستند و او فقط آنها را ویراستاری کرده.
*
یه روز با مادر و دو تا فامیلهایش نگران جلوی بخش اى.سى.یو ایستاده بودیم. جوانی آمد جلو، گفت: «آقا شما با آقای سپهر فامیل هستید؟» گفتم: «فامیل که نه، دوست هستم.» گفت: «این آقای سپهر عجب آدم باحالیه.»
گفتم: «چطور مگه؟»
گفت: من دیشب خیلی نگران و ناراحت نشسته بودم، آقای سپهر مرا صدا زد و گفت: «چرا اینقدر ناراحتى؟» گفتم: مریضم بدحاله، نگران حال مریضم هستم. گفت: «اگر یک کاری بگویم انجام میدهی تا حال مریضت خوب شود؟» گفتم: «چرا انجام نمیدهم؟» گفت: